ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه

زخمهاى ادمى

در ابتداى بوف كور، هدايت ميگويد، ًدر زندگى زخمهائى است... ً و گوئى هيچ محرمى در كنار خود نميديده كه بخواهد از زخمهايش برايش بگويد. داستان هدايت، داستان خيلى از ما شايد باشد، تنها و بى كس، بدون انكه توانسته باشيم از زخمهايمان با كسى سخن بگوئيم. چرا؟ ايا نه اينكه بمانند هدايت با ترسى غريب دست و پنجه نرم ميكنيم؟ ايا نه اين است كه زخمهاى من، شايد براى تو، مسخره جلوه كند و با بينش حسابگر تو، پوچ و بى معنا ؟ فكر نميكنى كه هدايت هم همين حسابها را ميكرد كه زخمهايش را نميتوانست به كسى بگويد و اگر هم اين زخمها زندگى را بر او تنگ ميكرد، بسراغ سايه اش ميرفت و با سايه اش سخن ميگفت.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

من و دوستان مجازى

بعد از قرنها دورى از دوستانى كه در آن خانه جايشان گذاشتم و بدون حتى خداحافظى تركشان كردم تا در غربتى غريب، و بالاجبار با ًدوستانىً دمخور شوم كه از دوستى، بسان بازاريان و با چرتكه، زيان و ضرر مراوده را ميسنجيدند، و هر يك بعد از مدتى براه خود ميرفتند و تو ميماندى و زخمى در دل، اينك به دوستانى در دنياى مجازى دلخوش كرده ام كه هر يك از زاويه اى بزندگى مينگرند و هر چند نا آشنايند اما مزيتشان اين است كه ميبينم بى هيچ منتى براى بهبود وضع جامعه طاعون زده ام هر يك به سهم خود تلاش ميكنند. و من كه با گذشت ايام و از دست دادن تمامى انانى كه روزگارى براى تغيير همگام و هم راى براه افتاده بوديم، تنها، همچون آواره اى فقط نظاره ميكنم تلاش دوستان دنياى مجازيم را و با شاديشان شاد ميشوم و در غمشان غمگين، و گاه نگرانشان.
البته كه اكثر اين دوستان جوانانى هستند كه بيشتر در خارج از كشور اقامت دارند و تك و توكى هم در ايران و صد البته با توجه به تجربه كلا مقدارى دست به عصا برخورد ميكنم. كمتر مينويسم و بيشتر مطالب ديگران را ميخوانم. البته امثال رحمانى و عليجانى هم هستند كه بجان عزيزشان ميدارم و هر چند در پاره اى مسائل با انها اختلاف نظر دارم، اما دوستشان دارم و مطالبشان را با دقت دنبال ميكنم و يا مقالات سوسن را و تا اندازه اى سارا و احسان را.
بگذريم، وبلاگهاى ديگرم را تعطيل كردم و فقط همين يكى مانده كه بيشتر سعى ميكنم حالت يادداشتهاى روزانه بگيرد. خيالم راحت است كه براى خودم مينويسم و نوشته ها، خواننده اى جز خودم نخواهند داشت، لذا از خودسانسورى خبرى نخواهد بود. فكر ميكنم ادرس اينجا را يكى دوجائى داده باشم مثل بالاترين، كه بايد سريعا حذفش كنم

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

ما و حاكميت جمهورى اسلامى

نوشتن هم ديگر ان ارزشى كه بايد داشته باشد ندارد. با گشتى در سايتهاى مختلف فارسى ميبينيم كه چه آش شله قلمكارى است اين نوشتنهاى بى حاصل و طرفه اينجاست كه همه خودرا روشنفكر و تحليلگر و استاد ميدانند و يا مينامدشان.
نميدانم شايد اين خصلت ما ايرانيهاست كه جهل را با تمام شاخصه هايش چنان گرامى ميداريم كه فراموش ميكنيم كه چيزى بنام عقل هم وجود خارجى دارد!
حاكميت ولايت مطلقه وقيح با شدت هر چه تمامتر به نابودى ايران و ايرانى كمر بسته و بلائى بر سر اين ملك و ملت آورده كه قلم از بيان ان عاجز است و روشنفكران ما در خيال آنند تا ثابت كنند آنچه اينان انجام ميدهند با كتاب خدا و سيره رسولش سازگارى ندارد. دخترانمان به تن فروشى و فحشا كشيده شده اند و اعتياد بخش بزرگى از جامعه را در خود بلعيده و فريب و نيرنگ و دروغ و دزدى، شده است بخشى از ًماهيتمانً و فقر چنان در تار و پود جامعه ريشه دوانده كه پدران و مادرانى، بعد از فروش هر آنچه فروختنى بود، به فرزند فروشى روى آورده اند و ما در آغاز قرن ٢١ شاهد نوعى برده دارى زشت و خجالت آور در كشورمان هستيم. سر ولى وقيح سلامت!! سرداران و ديگر حاميان خامنه اى دمار از روزگار اين ملت درآورده اند و خود در كاخهاى آنچنانى به زندگى اشرافى بى شرافتشان مشغول
و ما و روشنفكرانمان در فكر اينكه بالاخره درى به تخته اى ميخورد و خامنه اى از خر شيطان پياده ميشود و نظر لطفى به ما بيچارگان پفيوز و درمانده ميكند. راه چاره چيست؟ چه بايد كرد؟ اين سؤالى است كه هر وجدان بيدارى بايد به آن پاسخ گويد. آنچه مسلم است اين است كه تا حاكميت جمهورى ننگين اسلامى با ولايت مطلقه وقيحش بر ايران حكومت ميكنند، هيچ راه نجاتى نيست، همه راهها در ايران جمهورى اسلامى به فقر و فساد و فحشا و اعتياد و دزدى و كلاهبردارى ختم ميشود، بايد كه براى سرنگونى اين غده سرطانى كارى كرد. 
اگر بخواهيم به نيروهاى برانداز دل خوش كنيم، عاقبتمان همانى خواهد شد كه اينك پس از ٣٤ سال با ان روبرو هستيم. اين نيروها جداى از مردم در تفكرات ماليخوليائى خود اسيرند و بعلت سالها دورى از وطن، نه جامعه را ميشناسند و نه مردم را، و لذا در يك كلام بايد از خير آنها گذشت و به اين اميد بست كه شرى نرسانند، خيرشان پيشكش.

ادامه دارد

ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

جنايت عليه بشريت

قرن ٢١ است، وجدانهاى بيدار جهانى! براى حقوق بشر يقه ميدرانند و فريادشان گوش فلك را كر كرده است. هر اتفاقى در گوشه و كنار اين زمين نفرين شده، اجتماعات حقوق بشرى را به تكاپو واميدارد و عكسها و خبرهاست كه مسلسل وار براى محكوميت نقض حقوق بشر، در فلان نقطه از فلان كشور در رسانه هاى جمعى و دنياى مجازى منتشر ميشود. طوفان توييترى براه مياندازند و هزار كوفت و زهرمار ديگر، اما در جائى در عراق، منطقه اى بنام اشرف، حراميان به عده اى بى سلاح و بى دفاع حمله ميبرند و سلاخى شان ميكنند و خبرگزاريها لالمانى ميگيرند. يكى ميگويد ًبنقل از اطلاعيه سپاه پاسداران...ً ديگرى ادعاى دولت عراق را ميخواند و ان سومى از موضع ًبيطرفىً چند خبر را پشت سر هم رديف ميكند تا بيننده اش در اخر سر نفهمد كه موضوع چه بوده است.
مجاهدين را در اشرف قتل عام كرده اند. قتل عام كرده اند بدون انكه اينان كمترين وسيله اى براى دفاع از خود داشته باشند. بصورت سازماندهى شده و با برنامه به كمپ اشرف حمله كرده اند و ساكنانش را بصورتى وحشيانه به قتل رسانده اند. اجساد كشته شده گان را كه مينگرى، از انسان بودن خودت شرمگين ميشوى. على خامنه اى، جنايتكارى كه در مكر و حيله و خباثت روى تمامى جنايتكاران تاريخ را سفيد كرده، امر به اين جنايت كرده و مالكى، نوكر و دست نشانده خامنه اى، جنايت را اجرا كرده است. جنايت عليه بشريت. ايا مسئله در همينجا به پايان ميرسد؟ نه، اگر ما سكوت كنيم اين جانيان به دنبال تكميل كردن پروژه نابودى مجاهدين در خاك عراق هستند. 
اين پنجمين حمله به مجاهدين است. قرار بوده كه امنيت انان تضمين شود. در اين ميان مسؤل اصلى اين كشتار امريكا و سازمان ملل است. چرا كه اگر در موارد پيشين، با قاطعيت با دولت عراق برخورد ميكردند و مالكى را تحت پيگرد قرار ميدادند، امروز شاهد چنين جنايت هولناكى نبوديم. بايد بر امريكا و سازمان ملل فشار اورد. على خامنه اى با سودجوئى از بحران سوريه و حمله قريب الوقوع غرب به بشار اسد، فرمان اين قتل عام را صادر كرده با اين اميد كه دنيا مشغول سوريه است و كسى حوصله پرداختن و درگير شدن با اين مسئله را ندارد. نگذاريم خامنه اى به مقصودش برسد. از هر راهى كه ميتوانيم بايدقتل عام اشرف را در صدر خبرها نگه داريم تا باورمان كنند. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

نمايش انتخابات در نظام ولايت مطلقه فقيه

برخلاف بسيارى از كسانيكه ادعا ميكنند جليلى فرد مورد نظر خامنه اى براى رياست جمهورى يازدهم ميباشد، من اما اعتقاد دارم كه ورود جليلى به نمايش انتصابات، براى فريب افكار عمومى كليد خورده است.
اگر توجه كنيم ميبينيم كه درست از لحظه ورود جليلى، شايعاتى مبنى بر اينكه او كانديد خامنه اى است شكل گرفت كه من بر اين باورم كه منشا اين شايعات وزارت اطلاعات بوده است. اما چرائى وجود جليلى و اين شايعه را اگر بخواهيم باز كنيم به اين مطلب ميرسيم كه حاكميت از بى اعتبارى خامنه اى در ميان بخش وسيعى از مردم آگاه است و براى انحراف افكار عمومى، جليلى را وارد كرده كه به خيال خودش خطر را از آن سه تاى ديگر، يعنى قاليباف و حداد و ولايتى دور كند. 
اين سه تا بايد دولت اينده را تشكيل دهند كه يكى رئيس شود و يكى معاون و يكى هم خارجه را داشته باشد. اين تركيب ايده ال خامنه اى است، بقيه بقول معروف نخودى هستند و براى گرم كردن تنور حضور دارند. 
اى كاش امثال هاشمى و خاتمى ميتوانستند دست خامنه اى را بخوانند و وارد اين بازى نشوند. منظورم حمايت از روحانى و يا عارف است. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

ما آدمها

داستان زندگى آدمى غم انگيزتر از آن است كه بخواهيم با چس ناله هاى روزانه، در حد روزمره گى، ساده اش كنيم. دور باطلى كه انسان از روز اول با آن دست به گريبان بوده و در چرخه كسل كننده و قى آلود تولد تا مرگ، همواره بدنبال ًخوشبختى ً تلاش گاه مرگبار ميكرده، خود به اندازه كافى رقت انگيز است.
آدمها موجودات عجيبى هستند، نه، عجيب نميتواند آنچه را كه ميخواهم بگويم، بيان كند، شايد بهتر باشد بگوئيم موجوداتى بدبخت هستند، نميدانم بهرحال جانورانى هستند كه رنج بردن را در چرخه زندگى هر يك به طريقى تجربه ميكنند. يكى رنج فقر را و ديگرى رنج عشق را و آن ديگرى رنج بى رنجى را و...
اما آدمى همه حسرت است، فرقى نميكند كه در كجا باشد و يا پايگاه طبقاتيش چه باشد، بهرحال در حسرت چيزى ميسوزد. شايد عجيب آيد اما هر كسى حسرتى دارد، از نويسنده اى بگير كه حسرت نوشتن ًشاهكارش ً را دارد تا ان گرسنه اى كه در حسرت لقمه اى نان شب به روز ميكند.
شايد يكى از بدبختى هاى آدمها ً نفهميدن ً يكديگر باشد، هر چند به زبانى مشترك گفتگو كنند، اما حرف هم را نميفهمند، يا نميخواهند بفهمند. اگر اساسا بپذيريم كه بخش قابل توجهى از رفتار ما، اسير ناخودآگاه مان است، بايد نتيجه گرفت كه آدمى در اين دنيا كلا ول معطل است. شوخى نميكنم، تصورش را بكنيد كه شما اختيار اعمال و رفتارتان را نداشته باشيد، وحشتناك است. اصلا خدا و دين اولين قربانيان تسلط ناخودآگاه بر انسانند. شما وقتى مسئول اعمال خود نباشيد، پس چه جاى حساب و كتاب و عقوبت و پاداش؟! ناخودآگاه بنظر ميرسد كه شخصيتى مستقل از من و تو دارد و راه خود ميرود. اين كه اين شخصيت چگونه شكل ميگيرد، به من و تو مربوط نيست، بلكه در بهترين شرايط به پدر و مادر ما مربوط ميشود كه در كودكى چگونه با ما برخورد كرده اند، اين تازه در بهترين حالت است وگرنه چنانچه بپذيريم كه اين ناخودآگاه ميتواند شخصيتش را از طريق ژن به ارث ببرد كارمان دشوارتر شده و فلك زده تر از آنى خواهيم شد كه بنظر ميائيم!
اين وضعيت ما بعنوان انسان است در اين زمين خاكى كه چون كرم از صبح تا شب سگ دو ميزنيم براى ًزندگى ً بهتر. آيا رقت انگيز نيست اين شرايطى كه ما، ٧ ميليارد آدم، در آن بسر ميبريم و همينطور به سر و كله هم ميزنيم براى لقمه اى بيشتر؟! البته كه اين ً لقمه ً ميتواند اشكال متفاوت داشته باشد.
شايد در ميان ما بوده اند كسانى مانند كافكا و يا سارتر و يا همين هدايت خودمان كه خواسته باشند سرنوشت رقت انگيز ما را برايمان ترسيم كنند با مسخ شان و يا تهوع شان و يا بوف كور شان، و مخصوصا از سگ ولگرد ش نام نميبرم كه داستان ديگرى است و يا محاكمه و ديوار.
پيشنهاد ميكنم براى يك بار هم كه شده ً ابله ً داستايوسكى را بخوانيد.
اما شايد بپرسيد چرا سارتر را در كنار كافكا قرار دادم، بنظر خودم به اين دليل ساده كه سارتر بر خلاف رگه هاى شديد اگزيستياليستى كه از خود بروز ميدهد، اما در نهايت مغلوب ً ناخودآگاه ً ش شده و ميشود درست مثل كافكا. يعنى صحه گذاشتن بر بيهودگى چيزى كه نامش را ً زندگى ً نهاده اند. هدايت هم از همان جوانى هم به ريش دنيا خنديد و هم به ريش مردم دنيا و عاقبت با يك بيلاخ گنده، كلك خود را كند تا به دنيا بگويد ً ديدى كه من از تو زرنگتر بودم ً !
اما در اين ميان تكليف آنها كه خوشبين ترند چه ميشود؟ آدمهائى مثل ماركس و يا اريك فروم و يا همين شريعتى خودمان؟
از ماركس ميگذرم كه همه تاريخ آدمى را صحنه جنگ بى امانى توصيف ميكند كه طبقه اى بر عليه طبقه ديگرى است تا بتواند از امكانات آن طبقه خودش استفاده كند. درست مثل جنگ. حالا گيرم كه اين طبقه همه چيز بدست آورد، آخرش چه؟ تازه ميشود مثل همان طبقه اى كه با دست خودش گورش را كنده بود، مگر غير از اين است؟
اما فروم كمى فرق دارد.
اريك فروم ميگويد خصلت ويرانگرى در انسان ذاتى است، يعنى بخشى از بودن ادمى است، مربوط به همان دورانى است كه انسان هم حيوان بوده است و لذا براى آدمى هيچ زحمتى ندارد كه دست به كشتار بزند و يا از اذيت و آزار ديگران لذت ببرد.
اما براى آنكه بخواهد عشق بورزد، بايد آموزش ببيند، چرا كه عشق ورزيدن آموختنى است و بر اساس يك اصل كلى بيان نشده(!!) هر چيزى كه آموختنى باشد، زحمت و رنج بردن لازم دارد و خوب، بخش عظيمى از اين موجودات دو پاى خاكى، حوصله و شايد هم حال آن ندارند كه با مشقت به تحصيل هنر عشق ورزى بپردازند. از اين روست كه ميبينيم در اين جهان خاكى ما جانورانى مانند جورج بوش پسر( هر چند كه پدر هم كم از او نداشت) به رياست جمهورى امريكا ميرسند و يا در همين نزديك خودمان، آخوند پركينه اى مثل خمينى و يا خامنه اى اينچنين با جان و مال و ناموس مردم رفتار ميكنند. اينها همه بدان علت است كه اين جانوران، حوصله آنرا نداشته اند كه هنر دوست داشتن را بياموزند و لذا جنايتكارانى چنين بيرحم شدند. نه اينكه فكر كنيد خودشان مقصر بوده اند، نه، بلكه خصلتشان چنين بوده است. گناه اينان حداكثر اين است كه تنبلى كرده اند و درس دوست داشتن نخوانده اند، همين و بس. اشتباه نكنيد، شما هم اگر بجاى آنها بوديد، چه بسا بيش از اينها جنايت ميكرديد.
ميماند كسى مثل شريعتى. آدمى خوشبين و در عين حال بدبين!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

چرا بهرام مشيرى دروغ ميگويد؟

داستان جناب بهرام مشيرى خيلى خاص است. فردى كه خود را اعلم العلما ميداند و در هر زمينه اى ورود ميكند و هيچكس را هم قبول ندارد. گويا يك هدف را دنبال ميكند و آنهم حمله به روشنفكران و علماى شيعه مذهب، بخصوص دكتر شريعتى و در اين راه هيچ ابايى ندارد از اينكه دروغ بگويد و به روشنفكران دينى برچسب هاى ناچسب بزند.
ايشان در برنامه افق صداى امريكا در روز سه شنبه اول اسفند ماه، از موضع عقل كل وارد شدند و از انجا كه نميتوانند كينه خود را به شريعتى كتمان كنند، در ميانه بحث اذعان كردند كه ًعلى شريعتى هم مردم را گوسفند ميدانستً .
سؤال من اين است كه چرا آقاى مشيرى كه خود را مورخ مينامد در عصر و زمانه اى كه براحتى ميتوان به اطلاعات و نوشته ها و كتب ديگران دسترسى داشت، با اين جسارت دروغ ميگويند؟
آيا ايشان روى آن عده از مخاطبانشان كه حوصله مطالعه ندارند، حساب ميكنند؟