ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

ما آدمها

داستان زندگى آدمى غم انگيزتر از آن است كه بخواهيم با چس ناله هاى روزانه، در حد روزمره گى، ساده اش كنيم. دور باطلى كه انسان از روز اول با آن دست به گريبان بوده و در چرخه كسل كننده و قى آلود تولد تا مرگ، همواره بدنبال ًخوشبختى ً تلاش گاه مرگبار ميكرده، خود به اندازه كافى رقت انگيز است.
آدمها موجودات عجيبى هستند، نه، عجيب نميتواند آنچه را كه ميخواهم بگويم، بيان كند، شايد بهتر باشد بگوئيم موجوداتى بدبخت هستند، نميدانم بهرحال جانورانى هستند كه رنج بردن را در چرخه زندگى هر يك به طريقى تجربه ميكنند. يكى رنج فقر را و ديگرى رنج عشق را و آن ديگرى رنج بى رنجى را و...
اما آدمى همه حسرت است، فرقى نميكند كه در كجا باشد و يا پايگاه طبقاتيش چه باشد، بهرحال در حسرت چيزى ميسوزد. شايد عجيب آيد اما هر كسى حسرتى دارد، از نويسنده اى بگير كه حسرت نوشتن ًشاهكارش ً را دارد تا ان گرسنه اى كه در حسرت لقمه اى نان شب به روز ميكند.
شايد يكى از بدبختى هاى آدمها ً نفهميدن ً يكديگر باشد، هر چند به زبانى مشترك گفتگو كنند، اما حرف هم را نميفهمند، يا نميخواهند بفهمند. اگر اساسا بپذيريم كه بخش قابل توجهى از رفتار ما، اسير ناخودآگاه مان است، بايد نتيجه گرفت كه آدمى در اين دنيا كلا ول معطل است. شوخى نميكنم، تصورش را بكنيد كه شما اختيار اعمال و رفتارتان را نداشته باشيد، وحشتناك است. اصلا خدا و دين اولين قربانيان تسلط ناخودآگاه بر انسانند. شما وقتى مسئول اعمال خود نباشيد، پس چه جاى حساب و كتاب و عقوبت و پاداش؟! ناخودآگاه بنظر ميرسد كه شخصيتى مستقل از من و تو دارد و راه خود ميرود. اين كه اين شخصيت چگونه شكل ميگيرد، به من و تو مربوط نيست، بلكه در بهترين شرايط به پدر و مادر ما مربوط ميشود كه در كودكى چگونه با ما برخورد كرده اند، اين تازه در بهترين حالت است وگرنه چنانچه بپذيريم كه اين ناخودآگاه ميتواند شخصيتش را از طريق ژن به ارث ببرد كارمان دشوارتر شده و فلك زده تر از آنى خواهيم شد كه بنظر ميائيم!
اين وضعيت ما بعنوان انسان است در اين زمين خاكى كه چون كرم از صبح تا شب سگ دو ميزنيم براى ًزندگى ً بهتر. آيا رقت انگيز نيست اين شرايطى كه ما، ٧ ميليارد آدم، در آن بسر ميبريم و همينطور به سر و كله هم ميزنيم براى لقمه اى بيشتر؟! البته كه اين ً لقمه ً ميتواند اشكال متفاوت داشته باشد.
شايد در ميان ما بوده اند كسانى مانند كافكا و يا سارتر و يا همين هدايت خودمان كه خواسته باشند سرنوشت رقت انگيز ما را برايمان ترسيم كنند با مسخ شان و يا تهوع شان و يا بوف كور شان، و مخصوصا از سگ ولگرد ش نام نميبرم كه داستان ديگرى است و يا محاكمه و ديوار.
پيشنهاد ميكنم براى يك بار هم كه شده ً ابله ً داستايوسكى را بخوانيد.
اما شايد بپرسيد چرا سارتر را در كنار كافكا قرار دادم، بنظر خودم به اين دليل ساده كه سارتر بر خلاف رگه هاى شديد اگزيستياليستى كه از خود بروز ميدهد، اما در نهايت مغلوب ً ناخودآگاه ً ش شده و ميشود درست مثل كافكا. يعنى صحه گذاشتن بر بيهودگى چيزى كه نامش را ً زندگى ً نهاده اند. هدايت هم از همان جوانى هم به ريش دنيا خنديد و هم به ريش مردم دنيا و عاقبت با يك بيلاخ گنده، كلك خود را كند تا به دنيا بگويد ً ديدى كه من از تو زرنگتر بودم ً !
اما در اين ميان تكليف آنها كه خوشبين ترند چه ميشود؟ آدمهائى مثل ماركس و يا اريك فروم و يا همين شريعتى خودمان؟
از ماركس ميگذرم كه همه تاريخ آدمى را صحنه جنگ بى امانى توصيف ميكند كه طبقه اى بر عليه طبقه ديگرى است تا بتواند از امكانات آن طبقه خودش استفاده كند. درست مثل جنگ. حالا گيرم كه اين طبقه همه چيز بدست آورد، آخرش چه؟ تازه ميشود مثل همان طبقه اى كه با دست خودش گورش را كنده بود، مگر غير از اين است؟
اما فروم كمى فرق دارد.
اريك فروم ميگويد خصلت ويرانگرى در انسان ذاتى است، يعنى بخشى از بودن ادمى است، مربوط به همان دورانى است كه انسان هم حيوان بوده است و لذا براى آدمى هيچ زحمتى ندارد كه دست به كشتار بزند و يا از اذيت و آزار ديگران لذت ببرد.
اما براى آنكه بخواهد عشق بورزد، بايد آموزش ببيند، چرا كه عشق ورزيدن آموختنى است و بر اساس يك اصل كلى بيان نشده(!!) هر چيزى كه آموختنى باشد، زحمت و رنج بردن لازم دارد و خوب، بخش عظيمى از اين موجودات دو پاى خاكى، حوصله و شايد هم حال آن ندارند كه با مشقت به تحصيل هنر عشق ورزى بپردازند. از اين روست كه ميبينيم در اين جهان خاكى ما جانورانى مانند جورج بوش پسر( هر چند كه پدر هم كم از او نداشت) به رياست جمهورى امريكا ميرسند و يا در همين نزديك خودمان، آخوند پركينه اى مثل خمينى و يا خامنه اى اينچنين با جان و مال و ناموس مردم رفتار ميكنند. اينها همه بدان علت است كه اين جانوران، حوصله آنرا نداشته اند كه هنر دوست داشتن را بياموزند و لذا جنايتكارانى چنين بيرحم شدند. نه اينكه فكر كنيد خودشان مقصر بوده اند، نه، بلكه خصلتشان چنين بوده است. گناه اينان حداكثر اين است كه تنبلى كرده اند و درس دوست داشتن نخوانده اند، همين و بس. اشتباه نكنيد، شما هم اگر بجاى آنها بوديد، چه بسا بيش از اينها جنايت ميكرديد.
ميماند كسى مثل شريعتى. آدمى خوشبين و در عين حال بدبين!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر