۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

نمايش انتخابات در نظام ولايت مطلقه فقيه

برخلاف بسيارى از كسانيكه ادعا ميكنند جليلى فرد مورد نظر خامنه اى براى رياست جمهورى يازدهم ميباشد، من اما اعتقاد دارم كه ورود جليلى به نمايش انتصابات، براى فريب افكار عمومى كليد خورده است.
اگر توجه كنيم ميبينيم كه درست از لحظه ورود جليلى، شايعاتى مبنى بر اينكه او كانديد خامنه اى است شكل گرفت كه من بر اين باورم كه منشا اين شايعات وزارت اطلاعات بوده است. اما چرائى وجود جليلى و اين شايعه را اگر بخواهيم باز كنيم به اين مطلب ميرسيم كه حاكميت از بى اعتبارى خامنه اى در ميان بخش وسيعى از مردم آگاه است و براى انحراف افكار عمومى، جليلى را وارد كرده كه به خيال خودش خطر را از آن سه تاى ديگر، يعنى قاليباف و حداد و ولايتى دور كند. 
اين سه تا بايد دولت اينده را تشكيل دهند كه يكى رئيس شود و يكى معاون و يكى هم خارجه را داشته باشد. اين تركيب ايده ال خامنه اى است، بقيه بقول معروف نخودى هستند و براى گرم كردن تنور حضور دارند. 
اى كاش امثال هاشمى و خاتمى ميتوانستند دست خامنه اى را بخوانند و وارد اين بازى نشوند. منظورم حمايت از روحانى و يا عارف است. 

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

ما آدمها

داستان زندگى آدمى غم انگيزتر از آن است كه بخواهيم با چس ناله هاى روزانه، در حد روزمره گى، ساده اش كنيم. دور باطلى كه انسان از روز اول با آن دست به گريبان بوده و در چرخه كسل كننده و قى آلود تولد تا مرگ، همواره بدنبال ًخوشبختى ً تلاش گاه مرگبار ميكرده، خود به اندازه كافى رقت انگيز است.
آدمها موجودات عجيبى هستند، نه، عجيب نميتواند آنچه را كه ميخواهم بگويم، بيان كند، شايد بهتر باشد بگوئيم موجوداتى بدبخت هستند، نميدانم بهرحال جانورانى هستند كه رنج بردن را در چرخه زندگى هر يك به طريقى تجربه ميكنند. يكى رنج فقر را و ديگرى رنج عشق را و آن ديگرى رنج بى رنجى را و...
اما آدمى همه حسرت است، فرقى نميكند كه در كجا باشد و يا پايگاه طبقاتيش چه باشد، بهرحال در حسرت چيزى ميسوزد. شايد عجيب آيد اما هر كسى حسرتى دارد، از نويسنده اى بگير كه حسرت نوشتن ًشاهكارش ً را دارد تا ان گرسنه اى كه در حسرت لقمه اى نان شب به روز ميكند.
شايد يكى از بدبختى هاى آدمها ً نفهميدن ً يكديگر باشد، هر چند به زبانى مشترك گفتگو كنند، اما حرف هم را نميفهمند، يا نميخواهند بفهمند. اگر اساسا بپذيريم كه بخش قابل توجهى از رفتار ما، اسير ناخودآگاه مان است، بايد نتيجه گرفت كه آدمى در اين دنيا كلا ول معطل است. شوخى نميكنم، تصورش را بكنيد كه شما اختيار اعمال و رفتارتان را نداشته باشيد، وحشتناك است. اصلا خدا و دين اولين قربانيان تسلط ناخودآگاه بر انسانند. شما وقتى مسئول اعمال خود نباشيد، پس چه جاى حساب و كتاب و عقوبت و پاداش؟! ناخودآگاه بنظر ميرسد كه شخصيتى مستقل از من و تو دارد و راه خود ميرود. اين كه اين شخصيت چگونه شكل ميگيرد، به من و تو مربوط نيست، بلكه در بهترين شرايط به پدر و مادر ما مربوط ميشود كه در كودكى چگونه با ما برخورد كرده اند، اين تازه در بهترين حالت است وگرنه چنانچه بپذيريم كه اين ناخودآگاه ميتواند شخصيتش را از طريق ژن به ارث ببرد كارمان دشوارتر شده و فلك زده تر از آنى خواهيم شد كه بنظر ميائيم!
اين وضعيت ما بعنوان انسان است در اين زمين خاكى كه چون كرم از صبح تا شب سگ دو ميزنيم براى ًزندگى ً بهتر. آيا رقت انگيز نيست اين شرايطى كه ما، ٧ ميليارد آدم، در آن بسر ميبريم و همينطور به سر و كله هم ميزنيم براى لقمه اى بيشتر؟! البته كه اين ً لقمه ً ميتواند اشكال متفاوت داشته باشد.
شايد در ميان ما بوده اند كسانى مانند كافكا و يا سارتر و يا همين هدايت خودمان كه خواسته باشند سرنوشت رقت انگيز ما را برايمان ترسيم كنند با مسخ شان و يا تهوع شان و يا بوف كور شان، و مخصوصا از سگ ولگرد ش نام نميبرم كه داستان ديگرى است و يا محاكمه و ديوار.
پيشنهاد ميكنم براى يك بار هم كه شده ً ابله ً داستايوسكى را بخوانيد.
اما شايد بپرسيد چرا سارتر را در كنار كافكا قرار دادم، بنظر خودم به اين دليل ساده كه سارتر بر خلاف رگه هاى شديد اگزيستياليستى كه از خود بروز ميدهد، اما در نهايت مغلوب ً ناخودآگاه ً ش شده و ميشود درست مثل كافكا. يعنى صحه گذاشتن بر بيهودگى چيزى كه نامش را ً زندگى ً نهاده اند. هدايت هم از همان جوانى هم به ريش دنيا خنديد و هم به ريش مردم دنيا و عاقبت با يك بيلاخ گنده، كلك خود را كند تا به دنيا بگويد ً ديدى كه من از تو زرنگتر بودم ً !
اما در اين ميان تكليف آنها كه خوشبين ترند چه ميشود؟ آدمهائى مثل ماركس و يا اريك فروم و يا همين شريعتى خودمان؟
از ماركس ميگذرم كه همه تاريخ آدمى را صحنه جنگ بى امانى توصيف ميكند كه طبقه اى بر عليه طبقه ديگرى است تا بتواند از امكانات آن طبقه خودش استفاده كند. درست مثل جنگ. حالا گيرم كه اين طبقه همه چيز بدست آورد، آخرش چه؟ تازه ميشود مثل همان طبقه اى كه با دست خودش گورش را كنده بود، مگر غير از اين است؟
اما فروم كمى فرق دارد.
اريك فروم ميگويد خصلت ويرانگرى در انسان ذاتى است، يعنى بخشى از بودن ادمى است، مربوط به همان دورانى است كه انسان هم حيوان بوده است و لذا براى آدمى هيچ زحمتى ندارد كه دست به كشتار بزند و يا از اذيت و آزار ديگران لذت ببرد.
اما براى آنكه بخواهد عشق بورزد، بايد آموزش ببيند، چرا كه عشق ورزيدن آموختنى است و بر اساس يك اصل كلى بيان نشده(!!) هر چيزى كه آموختنى باشد، زحمت و رنج بردن لازم دارد و خوب، بخش عظيمى از اين موجودات دو پاى خاكى، حوصله و شايد هم حال آن ندارند كه با مشقت به تحصيل هنر عشق ورزى بپردازند. از اين روست كه ميبينيم در اين جهان خاكى ما جانورانى مانند جورج بوش پسر( هر چند كه پدر هم كم از او نداشت) به رياست جمهورى امريكا ميرسند و يا در همين نزديك خودمان، آخوند پركينه اى مثل خمينى و يا خامنه اى اينچنين با جان و مال و ناموس مردم رفتار ميكنند. اينها همه بدان علت است كه اين جانوران، حوصله آنرا نداشته اند كه هنر دوست داشتن را بياموزند و لذا جنايتكارانى چنين بيرحم شدند. نه اينكه فكر كنيد خودشان مقصر بوده اند، نه، بلكه خصلتشان چنين بوده است. گناه اينان حداكثر اين است كه تنبلى كرده اند و درس دوست داشتن نخوانده اند، همين و بس. اشتباه نكنيد، شما هم اگر بجاى آنها بوديد، چه بسا بيش از اينها جنايت ميكرديد.
ميماند كسى مثل شريعتى. آدمى خوشبين و در عين حال بدبين!

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

چرا بهرام مشيرى دروغ ميگويد؟

داستان جناب بهرام مشيرى خيلى خاص است. فردى كه خود را اعلم العلما ميداند و در هر زمينه اى ورود ميكند و هيچكس را هم قبول ندارد. گويا يك هدف را دنبال ميكند و آنهم حمله به روشنفكران و علماى شيعه مذهب، بخصوص دكتر شريعتى و در اين راه هيچ ابايى ندارد از اينكه دروغ بگويد و به روشنفكران دينى برچسب هاى ناچسب بزند.
ايشان در برنامه افق صداى امريكا در روز سه شنبه اول اسفند ماه، از موضع عقل كل وارد شدند و از انجا كه نميتوانند كينه خود را به شريعتى كتمان كنند، در ميانه بحث اذعان كردند كه ًعلى شريعتى هم مردم را گوسفند ميدانستً .
سؤال من اين است كه چرا آقاى مشيرى كه خود را مورخ مينامد در عصر و زمانه اى كه براحتى ميتوان به اطلاعات و نوشته ها و كتب ديگران دسترسى داشت، با اين جسارت دروغ ميگويند؟
آيا ايشان روى آن عده از مخاطبانشان كه حوصله مطالعه ندارند، حساب ميكنند؟

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

باز هم ابوالفضل قديانى

ساعتى از نيمه شب گذشته بود كه نامه قديانى را خواندم و حظى بردم كه نگو!
صراحت قديانى در نقد خامنه اى چنان دقيق است و خالى از ابهام كه كمترين كارى كه ميتوانى بكنى، تحسين اين مرد در بند است. خامنه اى اگر اين نامه را بخواند، يا بگذارند كه بخواند، شك ندارم كه در اولين هذيان گوئى هايش، مجددا به " فتنه ٨٨ " خواهد پرداخت و خط و نشان كشيدن براى ًبى بصيرتان ً .
البته قبل از او حسين شريعت ندارى بطور قطع پاسخى به اين نامه در كيهانش خواهد داد.
اما بنظر حقير بايد اين نامه را بطور وسيع در ميان مردم پخش كرد. بخصوص كسانى كه همچنان نسبت به خامنه اى توهم دارند بايد اين نامه را بدستشان رساند. يعنى اگر در اطرافيانمان كسى را ميشناسيم كه همچنان به اين نظام و ولايت منحوسش اعتقاد دارد، نامه را به هر طريقى كه ميتوانيم به انها برسانيم. آقاى قديانى با فاكتهاى مشخصى، تشابهات نظام خودكامه پهلوى را با استبداد خامنه اى نشان ميدهد و چون مستند است، ميتواند اندسته از هواداران خامنه اى را كه هنوز متوهمند، از استبداد جدا كند.

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

شريعتى و پيروان نه چندان وفادارش

اين روزها عجيب دچار نوعى احساس بدبينى نسبت به پيروان انديشه شريعتى شده ام. مطالب فراوانى كه از عزيزانى چون عليجانى و رحمانى در سايتها منتشر ميشود، مرا در ترديدى ويرانگر فرو ميبرد كه اين عزيزان با شريعتى چه ميكنند.
بنظر من شريعتى شناسى بتنهائى نميتواند جواز پيروى از شريعتى را براى كسى صادر كند.
من سالها پيش هم گفته بودم و هنوز بر اين باورم كه شريعتى بيش از انكه از مخالفان و دشمنانش ضربه خورده باشد از انان كه خود را پيرو انديشه و مرامش ميدانند، جفا ديده است.
سالها براى توجيه انقلابيگرى شريعتى و براى انكه از مجاهدين عقب نمانيم، شريعتى را به مبارزه مسلحانه چسبانديم، و انگاه كه اين خط به بن بست رسيد و مجاهدين هم از سكه افتادند، فيلمان ياد هندوستان كرد و بكار فرهنگى شريعتى چسبيديم.
اكنون نيز تلاش دوستانمان براى وصل شريعتى به مرحوم سحابى در دستور كار قرار گرفته است.
ما گويا هنوز شريعتى را انگونه كه بود و انگونه كه زيست، نشناخته ايم. تصور ما از شريعتى، ان چيزى است كه ما ميخواهيم، نه انكه بود.
تصور كنيد اكنون شريعتى زنده بود. فكر ميكنيد با چه القابى امثال احسان را كه فرزندش بود، براى مثال، خطاب ميكرد.
شريعتى اسلامش و مرامش همه بر ًنهً استوار بود در برابر حاكميت جور زمانه و ما ميبينيم راهمان از همينجا از شريعتى جدا ميشود.
ما همواره بر ممكن ها تكيه كرده ايم و در عين راه امدن با حاكميت، بهائى بغايت سنگين براى ًنقً زدنهايمان پرداخت كرده ايم.
شايد اگر بدرستى به نقد حاكميت ميپرداختيم و عدم مشروعيت انرا در تحليلهايمان منظور ميكرديم و ولايت فقيه را نه تنها نفى كه نقد ميكرديم و غير اسلامى بودنش را تكرار ميكرديم، بهائى بيش از انچه پرداخته ايم، نميپرداختيم.
مرحوم سحابى خود را ملزم به قانون اساسى ميدانست كه در ان، هيچ حقى براى مردم قائل نيست. در قانون اساسى جمهورى اسلامى، هر جا كه از راى مردم سخن رانده شده، بيشتر به يك تعارف شبيه است تا حق انتخاب.
استبداد دينى هيچ حقى براى دگرانديشان قائل نيست و ولى فقيه اين نظام همه كاره است در اين قانون اساسى و جناب سحابى با علم به اين امر، همواره از شركت در انتخابات و امكان تاثير گذارى در سياستهاى حاكميت دفاع ميكرد و من شك ندارم كه بخوبى بر اين امر واقف بود كه تا ولايت فقيه را از قانون اساسى جمهورى اسلامى حذف نكنند، امكان هيچ تغييرى وجود نخواهد داشت. آنچه تعجب مرا بيشتر ميكند، اصرار ايشان به ادامه چنين سياستى بود.
اكنون نيز دوستان ملى مذهبى ما، به همان راه ميروند و از ورود به نقد بى رحمانه ولايت فقيه طفره ميروند.
راهى را كه اين دوستان در پيش گرفته اند در همينجا، با هاشمى همسو ميشود و براى همين است كه اينهمه در حمايت از هاشمى اصرار ميورزند. سياست مماشات با حاكميت، حداقل بعد از ًانتخابات ً ٨٨ به بن بست رسيده است و بر همگان روشن شده كه حاكميت استبدادى، ذره اى در مقابل خواست و اراده مردم كوتاه نخواهد امد. اقايان موسوى و كروبى بدرستى اين مسئله را دريافتند و راه خود را از ولايت مطلقه خامنه اى جدا كردند، اما دوستان ملى مذهبى ما در سياستشان بر همان پاشنه قديم و بر اساس رهنمودهاى مهندس سحابى ميچرخد.
ايا براستى اين رفتار با حركت شريعتى سازگارى دارد؟

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

بياد مجيد شريف

امسال يكى دو نفرى از مجيد شريف در سالگرد شهادتش ياد كردند و باز هم شاهد بوديم كه در خبرها و تحليلهاى مربوط به قتلهاى زنجيره اى، يا از شريف نامى نميبردند و يا اگر نامش بميان ميامد، خيلى سريع از كنارش ميگذشتند.
يعنى اپوزيسيون جمهورى اسلامى همان كارى را با مجيد شريف كرد كه نظام ميخواست و انجامش داد: سكوت.
من از پيروان شريعتى تعجب ميكنم كه چرا يادى از مجيد شريف نميكنند. آيا نميدانند همين مجموعه آثار دكتر، با پشتكار و جديت مجيد بود كه بثمر رسيد و حتى چند جلد آخر كه فرصت تكميل و چاپ نيافته بود، با همت مجيد شريف بود كه دست نوشته ها به خارج منتقل شد.
مجيد شريف در تهيه مجموعه آثار زحمات فراوان كشيد، اى كاش با گراميداشت يادش اداى دينى ميكرديم.

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

تكرار جنايات حاكميت و نقش ما

اين روزها سخن از قتل ستار بهشتى است و نوشته ها فراوان از محكوميت و پيگيرى اين قتل. درست مانند قتلهاى قبلى مقدارى سر و صدا اينطرف و انطرف ميشود و باز همه فراموش ميكنند فاجعه را. عجيب ملت فراموشكارى هستيم ما ملت ايران!
براى درك حاكميت و سازمانهاى جهنمى اطلاعاتيش، به نبوغ فوق العاده اى نياز نيست، اما من مانده ام حيران كه چرا ما هر بار كه با چنين فجايعى روبرو ميشويم، همان راهى را ميرويم كه بيهوده بودنش را بارها تجربه كرده ايم.
جمهورى اسلامى بخوبى از واكنش ما آگاه است و لذا بعد از هر جنايتى، سناريوى خاص خود را پيش ميبرد و ميداند كه گرد و خاك اوليه ما، بزودى فروكش ميكند و ما برميگرديم سر جاى اولمان. از ١٨ تير به اينطرف مدام در رسانه هايشان كرده اند كه ًپيگيرى ً ميكنند، كميته ها تشكيل داده اند و ما را و جهان را سر كار گذاشته اند و آخرش به ريش داشته و نداشته همه ما خنديده اند.
اين سيستم فاسد است، مافيائى است و نميتوان با يك سيستم مافيائى به روش مدرن مبارزه كرد. بايد راه چاره ديگرى جستجو كرد.
ستار بهشتى آخرين قربانى اين سيستم نخواهد بود، پس بايد كارى كرد